شهاب الدين احمد سمعانى

179

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

اى جوامرد ! كسى كه دعوى معرفت چيزها كند و به خود جاهل بود ، چون كسى بود كه ديگران را طعام دهد و خود گرسنه بود ، يا چون كسى كه ديگران را راه نمايد و او خود گمراه بود . و از آنجا كه حقيقت است تا امداد توفيق متصل نگردد مرد را شناخت خود حاصل نگردد . و على الحقيقة هر كه خود را بشناخت ، يك دم با خود نساخت . و آن جسد كه عالم صورت است هيكلى است بياراسته ، مؤلّف گردانيده از گوشت و پوست و رگ و پى و استخوان ، و آن اجسامى است ظلمانى و زمينى و زمانى . و امّا دل جوهرى است آسمانى روحانى نورانى ، او را با اين خاكدان قرابتى نه . شب و روز در انديشهء آنكه كى باشد كه از مخالب مطالب اين گرگ درنده خلاص يابد و به عالم لطف ارجعى الى ربّك شتابد . بيت اى خوشا وقتا كه ناگه بردمد صبحِ وصال * باد پيروزى برآيد بر وَزد بر عاشقان 89 مرغ بيچاره كه به ناكام در دام 90 افتد ، همه همّت وى صحراست . و اين سخن به نزديك عقلا پيداست . به داود - عليه السّلام - وحى فرستاد كه يا داود كن كالطير الحذرة لا تأمن و لا تستقر . ابله مرغى بود كه با قفص تنگ بسازد و دل از روضهء خرّم بردارد ، همچون مرغ بهارى كه وى را بدان صفير مكر بگيرند از مرغزار خرّم 91 ، و او به طمع وصال جفت دلجوى به حلق از حلقهء دام بياويزد 92 . اى بلبل باغ دلهاى احباب اگر تو در بهار عهد ايمان خود را ملواح‌وار بر دام عهد دعوت نبستى كه إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ * ما را با قفص تنگ تكليف چه كار بودى ؟ و ليكن آن ملواح هم بلازده است ، بعثتك لابتليك و ابتلى بك . آن صيّاد مىگردد و آن دام در دست ، تا مرغزار سبز كجا بيند ، آنگه در ميان سبزه دام مكر بنهد ، و آن مرغك بر آن گلبن سبز آمده و با يار خود در معاتبت 93 ، كه دوش وقت سحر كه نسيم صبا - كش پيك بىمزد عاشقان گويند - به روزگار ما جست ، كجا بودى ؟ اى هزار دل با دلال غلام سر قادمهء آشيانهء آن بلبل بيدل كه به اشارت جواب باز دهد ، صد هزار صفير لطف ميان جفت ، و جفت مىرود و ايشان معانى لطافت فهم مىكنند ، و مرد صيّاد آن صد هزار معانى را به چهل حكايت مىكند ، آن مرغك بيايد بر آن شاخك شكوفه نشيند و مىسرايد به آوازى ، با صد هزار شكستگى و بستگى 94 ، سرّى را بفرستند از مشيّت ، تا آن يار وى را پنهان كند ، آنگه وى در طلب يار به حلق در آويزد ، آنگهش بگيرند و در قفص تنگ كنند ، روزى چند دانه به چند . آن عوانان كه عبارت از ايشان شهوات باطن است ، گويند : تن در بايد داد كه طپيدن سود ندارد .